| از هر دری |
| ساعت ٧:٢٠ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ |
|
حدود 10 روز پیش اومد تا آپکنم..نشستم نوشتم..وقتی اومدم بفرستم، مثل همیشه ادا اطوراای پرشین بلاگ شروع شد..البته بماند که اینترنت و کامپیوتر خونه مون هم کم مقصر نیستنا.. لج کردم گفتم که باید بفرستم..چند روز متوالی تلاش کردم و آخرش هم نشد..ولی بازم بی خیال نشدم..گفتم مینویسم تا وقتی اومدم یونی، بفرستمش.. به خاطر همین پست بلند بالایی شد که میبینید.توصیه می کنم که همه شو تو یه روز نخونید! سرگیجه میگیرید.. همه موضوعی هست! والبته چون زمان نوشته های من همیشهی خدا از موضوعش گذشته، آنچنان فرقی نکرده!!
الف)6 بهمن
1- واقعا زحمت کشیدم با این امتحان شبیهسازی که دادم..یعنی از 20 نمره 10 نمره هم ننوشتم..بماند که سوالهای استاد هم یه جوری بودن..به خصوص سوال 7 نمره ایش که فکر کنم جز یکی دو نفر نتونستن جواب بدن..اونم نه کامل... هر چیه خدا به خیر بگذرونه..خدا کنه نیفتم.... اما عوضش بعدش حسام رو دیدم..من گفتم این مراقبه خیلی آشناست و خییلی شبیه حسامه ..(حسام یکی از بچههای عمرانی بود که به واسطه ی کتابخونه می شناختمش).. ولی چون خودش آشناییت نداد، فکر کردم استرس امتحانه!! و یکی دیگه رو اشتباه گرفتم. اما بعدش که مطمئن شدم خودشه رفتم جلو و اونم منو شناخت.. میگفت خیلی عوض شدم.. دیدن حسام باعث شد که بددادن امتحان رو از یاد ببرم..و یاد اون زمانهای خوب بیفتم...روزای قشنگی که توی کتابخونه داشتیم .. چه قدر اکتیو بودم.. یاد اون کارت قشنگی که حسام واسه کتابخونه درست کرده بود..ولی این خانم مهندس بی معرفت نذاشت به بهره برداری برسه..کتابخونه رو ازمون قاپید... دیدن دوستهای قدیمی خیییلی حسس خوبیه..فوقالعاده انرژی میده.. فوقالعاده... ومن سرخوشی امروز رو مدیون دیدن حسام هستم..وگرنه الان باید زر زر میکردم...
دیروز هم گذری طاهره جون رو دیدم..بازم همون حس خوبه سراغم اومد..شنیدن این که بچه ها فارغالتحصیل شدن و سرکار می رن یه جورایی قشنگه..
* * *
2- این امتحان دومیه بود..اولی یکشنبه بود..کاتالیستهای هتروژن..سیستمش اینجور بود که باید مقاله رو واسش تحلیل میکردی..خیلی جاهاش رو بلد نبودم. اونم خوب ندادم! .ولی از این سیستم امتحان دادن خوشم اومد.. برعکس امتحان امروز که سوالهای خیلی بی مزهای بود (نه به خاطر سختیش ها)
امتحان بعدیمون هم شنبه ست..راکتور دکتر موسویان..(ببینم این استادا رو میگم حسس نوستالژیکتون وول نمیخوره؟!) ..قراره چند تا کپی بگیرم از جزوه، همه شونو بخورم..شاید یه 12 یا 13 ای گرفتم...
* * *
3- آها اینو می خواستم بگم سی..دیدی مامانتو علاف کردم؟؟؟؟ امتحان امروز از 8 شروع شد تا 12 و نیم..منم که سر امتحان حااااااااالم بد بود..مامانت زنگ زده بودن که اون نامهها رو از من بگیرن..پاشده بودن اومده بودن انقلاب..ولی چون دیده بودن که دفعهیاول جواب ندادم، گفتهبودن سر امتحانم، برگشته بودم.. من خییییییییییییییلی شرمنده شدم.. هر چی هم بعدش اصرار کردم که خودم ببرم دم خونه تون، قبول نکردن... خلاصه خیلی شرمنده شدم: ((
* * *
4- نیم ساعت پیش خدای بزرگ دید که ماها ندید بدید شدیم بابت برف، 4 تا دونه برف تکوند.. کللی ذوق زده شدیم.. خواهرم که میخواست بره بیرون، خودشو واسه یه برف سنگین آماده کرد..ولی الان آفتابی دراومده که نگو...خدا کنه ولی این ابرها کم نیارن جلو آفتاب... بابا زمستون داره تموم میشه ها....
* * *
5- آها اصلا اینو می خواستم بگم: دیروز همین موقعها بود که خوش و خرم اومدم پشت کامپیوتر 4 تا تمرین اسپن حل کنم..دیدم که ای دل غافل برنامهای که تا دیروز مثل آدم کار میکرد، الان داره جفا میکنه و کار نمیکنه..دو سه بار نصب کردم و از نصبی درش آوردم.. ولی افاقه نکرد.. گفتم چه بکنم، چه نکنم...زنگ زدم خونهی عمومینا..گفتم من دارم میام اونجا با کامپیوترتون کار دارم(حالا عمومینا ظهری زنگ زدهبودن که شام بیان خونهی ما، مامانم بهشون گفته بود که خپیت امتحان داره، اگه میشه فردا بیایین). زن عموم هم گفت پس شام پاشید بیاید اینجا.. هیچچی دیگه من همون عصر رفتم و مامانمینا شام اومدن..( قشنگ سیستم شام برعکس شد!!) واقعاً خدا پدر ومادر عموم و پدر زنعموم رو بیامرزه که خونهشون نزدیک بود و رفتم اونجا، اسپن رو نصب کردم و کارم رو انجام دادم.. وگرنه با روحیهی خراب میرفتم سر امتحان و همین 8 نمره رو هم نمیگرفتم...
ب)امتحان راکتور (10 بهمن- شنبه) امتحان راکتورو خوب دادم..یعنی از بس که خر زده بودم..جزوه رو یه جورایی حفظ بودم..مثلا اگه استاد میپرسید که فلان مبحث صفحهی چنده بلد بودم بگم..(البته پیش خودمون بماند..همه منو میشناسید..اصلا این جوری بودن بهم نمی آد..بیشتر این میاد که برم پشت در اتاق استاد خیمه بزنم!..یعنی با این تفاسیری که گفتم انتظار نمره ی بالای 17 نداشته باشید از من..خوب دادم یعنی در حد 14-15!!)
پ)خپیت سیاستمدار(سه شنبه) به سلامتی خوشه بندی هم شدیم! بعد از این همه زحمتی که بابا خپیتی برای پرکردن فرم اطلاعات خانوار برای هدفمندکردن یارانهها کشید، شدیم خوشهی سوم! تازه دروغمون رو هم درآوردن که تعداد ماشینتون رو درست اعلام نکردین... قابل توجه که خوشهی سوم اونایی هستن که بهشون هیچچی نمی رسه...البته میگن به همه یارانه میدن..ولی همه میدونیم که به اون خوشه اولیها هم وسطاش هیچی نمیرسه..یعنی پول ندارن که بدن..تو بودجهی سال بعد هم بابت همین برداشتن یارانهها کیسه دوختن....یعنی نوشتن فلان قدر دولت درآمد داره..این فلان قدر هم اون پولیه که قبلاً بابت آب و برق و گاز یارانه میدادن..نمیدونم خوب توضیح دادم یا نه.. ولی هر چیه که سالهای سختی رو پیشبینی میکنم..باز اگه از ما کم شه به اونایی که واقعا ندارن برسه، دعاشون هم میکنم...ولی ...
ت)استقلال سرور پرسپولیسه (چارشنبه) باختیم..به همین راحتی..کلکسیون گرفتهشدن حالمون در مورد استقلال تکمیل شد...پارسال کجا بودیم..امسال کجاییم.. به خدا پارسال میباختیم عین خیالمون نبود: اول بودیم.بهترین حمله، بهترین دفاع..آرش آقای گل...پارسال فوقالعاده بودیم..ولی امسال چی؟ با این واعظ آشتیانی دیکتاتور..که دست رییسش رو از پشت بسته.. مرفاوی آدم پاکیه، درست..ولی قرار نیست هر کی که پاکه بیاد بشه سرمربی استقلال که..این همه اعصاب خوردی و ناراحتی و اشک رو کی جواب میده؟ اون شهرستانی های بیچاره که پا شده بودن اومده بودن تهران..واقعا آشتیانی امشب چه جوری خوابش میبره؟ حرف اونقد زیاااااده برای گفت،ولی بازم همونه که اول گفتم:استقلال سرور پرسپولیسه!
ث)عشق من فننی! (پنج شنبه 15 ام) بحث سر وام دانشجویی شد توخونه.. داداخپیتی گفت که یونی ما کلاً 600 تومن وام میده، اونم باید بریم تعهد محضری بدیم و اینا..کلاً نمیارزه...من سریع گفتم: ولی یونی ما ترمی 1 تومن میده، آخرش قسط بندی میکنن..سود هم نداره..باباخپیتی گفت که..حالا میخوای یه برو پرس و جو کن ببین سیستمش چه جوریه..شاید بیارزه..گفتم باشه..میرم میپرسم.. کنار دستم روزنامههمشهری بود..برداشتم که بخونم..اولین تیترش رو که دیدم مرررررررررردم از خنده...بقیه مونده بودن...با کلی خنده و هیاهو روزنامه رو به اونا هم نشون دادم..اونا هم شدن مثل من!! تیتر روزنامه این بود که به علت کمبود بودجه وام میلیونی ا میلیون تومانی یونی تهران به 350 تومن کاهش پیدا کرد!!!!!!!
ج)خوشا شیراز و وصف بی مثالش (جمعه 16 ام)
دارم عکسای شیراز رو میبینم تا فردا برای گروپ بفرستم..واسه ارغوانی.. بیشتر عکسا که من نیستم. تخت جمشید و پاسارگاد که اونور بودمواسه خودم تنها کیییییف میکردم واسه خودم.اونایی هم که هستم همهش ادا درآوردم..یه دونه عکس سالم نداریم.. بعضی عکسها که کللی حرفدارن..کلی باعث خندهم میشن..خیلی خوش گذشت... ولی یهویی یه جوووری میشم..این حس نوستالژیکه بدجور اذیتم کرد..نمیدونم چرا اینجوری شدم..این که یهسری از بچه ها ایران نیستن..این که اونایی هم که تو ایرانن رو درست حسابی نمیشه دید..شایدم نمیخوام..ولی حسس بدیه.. کاش میشد آدم برگرده به قبلناش..خیلی چیزا هست واسه من که بخوام عوضشون کنم... اولش کارایی که دوستام رو اذیت کردن، نمیکردم..چه قدر افسوس اون روزای خوب، خوردنی هستن...:( معذرت خواهی هم که فایده نداره...
|
|
| وقتی حالت گرفته میشه |
| ساعت ۱:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ |
|
دوستتو بعد از یک سال میبینی..حسس خوبی داری.. . بین حرفاش می گه که از فلانی شنیدم که اینجا هستی...( از این که از تو خبر گرفته)حسس خوبی داری.. . . میگه میخواستم بهت زنگ بزنم..موبایل نمیگیری چرا؟...(چون واسش مهمی)بحسس خوبی داری... . . .
میگه کی یا هستی یونی ؟ (از این که واسه اومدن بعدیش تو رو میپرسه) حسس خوبی داری. . . هنوزم حسس خوبی داری . . آخرش میگه که میتونی برام یه کاری کنی؟ من آخه امتحان دارم نمیتونم بیام، اگه بتونی تو برو واسه من از فلانی ریکام بگیر....
(چون همه ی حال پرسیدنش واسه کار خودش بود) دیگه حسس خوبی نداری!
|
|
| بازم بگیر بگیر؟؟ |
| ساعت ۳:۱٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ |
|
ای بابا..امین رو گرفتن..امین راد که توی کتابخونه بود باهامون..و من رو خااله صدا میکرد... خیلی ناراحت شدم..تو روز عاشورا گرفتنش..نگرانیم ولی از ناراحتیم بیشتره... خدایا کمکش کن...
* * *
محمد دادکان توی برنامه ی نود میگفت: من سه تا افتخار دارم: افتخار اولم اینه که تیم فوتبال رو بردم جام جهانی افتخار دومم اینه که مدال لیاقت گرفتم، از آقای خاتمی و افتخار سومم هم اینه که توسط آقای علی آبادی اخراج شدم.
والبته بعدش هم رو به فردوسی پورگفت: ای بابا..کد هم که دادم! قول داده بودم نگم، ولی گفتم..
..دلم برای صفایی فراهانی گرفت....
* * *
علی مطهری تو برنامه ی رو به فردا (که از شبکه سه شب ها پخش میشه و مجریش هم به نظر من آدم بی شعوریه و پررو و البته نون به نرخ روز خور....کلاً آدم نیست) میگفت که این اتفاق ها یه جوری لج و لج بازیه..احساس می کنم که اگه همون اولش درست و منطقی برخورد شده بود و شفاف همه چیز گفته میشد الان به اینجا نمی رسیدیم.. می گفت همونجور که موسوی اشتباه کرد و طرفش رو دروغ گو خطاب کرد احمدی هم اشتباه کرد که اومد اون حرفا رو زد..الان برای درست شدن وضع چه اشکالی داره که مثلا آقای احمدی بیاد و اعلام کنه که اون حرفهایی که زده اشتباه بوده و عذر بخواد... اگه خطایی از این سمت هست، از اون طرف هم برخورد درستی صورت نگرفت...
حرفایی بود که از یه راستی بعید بود بشنویم..هر چند اگه اون راستی هم راست درست و حسابی باشه باید از این حرفا زیاد بزنه..
|
|
| امان از دست ویروس |
| ساعت ۳:۳٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ |
|
خدا بگم اونی که ویروس رو اختراع کرد چیکار کنه.. حالا چشمت کوور..کامپیوتر رو می پکونی ولی دیگه اینجوری چرا؟ خوش و خرم برداشتم فلشی که توی یونی، آلوده به ویروس شده بود –وعین احمق ها حواسم نبود- رو به کامپیوتر خونه وصل کردم..و و نتیجه ش این شد که می بینیم... حالا این نامرد، کامپیوتر رو ویروسی کرده هیچچی..عکسای بی ناموسی هم برمی داره می ذاره تو دسکتاپ الان چند ساعته آنتی ویروس به خوردش دادم..ولی افاقه نمی کنه..
حالا اینجا که خوبه...خونه ست مشکلی نیست.. فرض کن کامپیوتر سرکارت همچین ویروسی رو بگیره..اونوقت آبرو واست می مونه؟ بیا و ثابت کن که این عکسها از ویروسه، شرت کات سایت نیست که توش رفته باشی...
اعصاب نمی ذارن که...
|
|
| امان از این شایعه بپراکن ها! |
| ساعت ٧:٠٠ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ |
|
دیشب حدود ساعت 3 بود که واسه خواهرم اس.ام.اس اومد که موسوی و کروبی رو گرفتن... الان تندی پا شدم که ببینم درسته یا نه.. در این بین افاضه هم می چسبه!!!: - با توجه به اتفاقهای این چند روزه و مصاحبه های بلاهت باری که با مردم داشتن..این که همگی خواسته شون مجازات -و اعدام- "حرمت شکنان" عاشورا بود..ترسیدم که نکنه خبر دستگیری راست باشه.. - جالب اینجاست که تقریبا 90 درصد حرفها یکیه! به لطف باباخپیتی که باید این برنامه ها رو حتما تو اخبار ببینه که بفهمه دنیا دست کیه، ما بی نصیب نموندیم. - حالا صداو سیما دیشب- که شب هفتم امام باشه- واسه خودش برنامه خنده دار نشون میداد...اینا حرمت شکنی نیست؟عصر یه اهنگ شبه عروسی ای گذاشته بود که نگو.. حالا ما باید کفن بپوشیم مثل اینکه.. به قول یکی از فامیلامون وقتی عصر عاشورا میشه به بعد دیگه همه یادشون میره امام حسین تازه شهید شده..عوض این که عزاداری ها اونموقع شروع شه، تموم میشه..انگار مردم خیالشون راحت میشه که امام حسین شهید شد رفت... - ولی خداییش حااالشون گرفته شده که خارجی ها دستشون رو خوندن..درمورد تظاهرات چهارشنبه- خوراکی های مجانی، مرخصی، اتوبوس- و به قول خودشون"بازتاب" جهانی به دردبخوری نداشت!! - یکی نیست بگه اگه شما راست میگید چرا نمی ذارید خبرنگارهای خارجی خودشون خبر بگیرن؟ شما که ریگی تو کفشتون نیست. - حالا هی"اتمام حجت " می کنن با مردم..از اون جمعه که مقام اول اومد نماز ج. یادمه که اتمام حجت شروع شد..بعد هر برنامه ای هم این اتمام حجته عضو ثابت بود!! یا این جماعت به اصطلاح سبز خیلی پر روئن! و یا اونا معنی اتمام حجت رو نمی دونن...
هیچ چی پیدا نمی کنم..احتمالا نادرسته..خدا رو شکر...برم..برم زودی بخوابم که خوابم نصفه می مونه!! ادامه ی افاضات بمونه برا بعد |
|
| یه کدامین گناه کشته شدند؟ |
| ساعت ۸:٠٧ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧ |
|
هفته ی پیش خواستم از فوت آقای منتظری بنویسم و این که خیلی ها مثل من ننشناختیمش..آدمیکه می تونست نفر اول مملکت بشه ولی ترس از خدا و ژامال کردن خون بقیه نذاشت که اونم مثل خیلی های دیگه چشمش رو به واقعیت ها ببنده..آدمی که 12 سال تو حبس خونگی بود ولی بازم ابایی نداشت که از مردم بابت این ولایت ف. معذرت بخواد...آدمی که با شهامت کامل اومد و واقعیت ها رو گفت و تو عدالت بعضی ها شک کرد...ولی نشد بنویسم..... خواستم از اون چهارشنبهی دوست داشتنی بنویسم...دیدن تصادفی ایچ.ان.اس و آقای میرخانی...از دیدن شانسی سی و نسیمی..و این که چه قدر اون روز حااال داد ...ولی نشد بنویسم...
اما امروز عزمم رو جزم کردم که بشه.....اومدم تو سایت نشستم و دارم می نویسم... حاالم بده..از رنجی که می بریم...از غصه ای که می خوریم..از خونی که از دیگرون داره می ریزه...
این که میگن "کل ارض کربلا"(هر زمینی کربلاست) مثل اینکه دیروز درست از آب دراومد... میگن ماه حرام جنگیدن حرامه.. ولی دیروز نشون داد که انگار فحش دادن؛ کتک زدن..و....کشتن حرام نیست.. اونایی که ادعای عشق امام حسین بودنشون......کرده؛ چنان به جون مردم افتاده بودن که فکرش هم آدمو اذیت می کنه چه برسه به این که بازگو کنه.. سمت کریمخان و بهبودی اینا خیلی شلوغ بوده..حالا ما سمت اینور بودیم..سمت یونی شما نسیم...اونجا هم این مگس ها بودن ولی اونجوری نشد که مردم رو بزنن؛ فقط عین چی حمله می کردن و اشک آور می زدن..حالا به هر جایی (یه تیکه حااال کردم..یکی از اون احمق ها که خیلی هم احساس فتح و قدرت می کرد اشک آور زد رفت خورد به یه خونه ای..بعدش برگشت افتاد نزدیک خود این مگس ها..همه شون در رفتن!!!) ولی واقعا چه احساس غرور و قدرتی داشتن..احساس می کردن گیمه..و باید ماها رو که دشمنیم تا جایی که میشه بترسون... یکیشون یه کوله داشت ژشتش که انگار مهمات اونجا بود..چون هر کس تفنگ گازش خالی میشد به اون می گفت "گاز بده" و اونم با کیف تمام "گاز" می ذاشت تو تفنگ طرف. منم که نمی دونم چمه..این موقعیت ها حسابی حالم بد میشه...پاهام قفل می کنه..چشمام تار میشه..و کللی مرض دیگه میاد سراغم.. خواهرم می گفت جنبش نیازی به امثال تو نداره که زود حالشون بد میشه!
اما خب اصل خبر کشته شدن چهار نفر (خدا عالمه این تعداد درسته یا نه) تو درگیریها بود..که از قضا یکیش فامیل موسوی بود..که با گلوله کشته شده بود...فکر می کنم این قضیه باعث ترس حکومتی ها شد که مجبور شدن خبر کشته شدن 4 نفر رو تو اخبار اعلام کنن..که البته یکیشون با گلوله کشته شده..(بالاخره چون معلومه که میرحسین از خون خواهرزاده ش نمی گذره).مثل قضیه ی روح الامینی که من نظرم اینه که بابت پدرش و این که خبر پیش مقام اول گفته شد؛ قضیه ی کهریزک لو رفت..این دفعه هم باید علی قربونی میشد... خدای بزرگ..واقعا اینا میخوان تا به کجا برن؟ تو تلویزیون 4 تا دختر که موهاشون از شال بیرون بود رو نشون داده که " اینا اغتشاش گرهای دیروز بودن و به کربلا توهین کردن"..آخه لعنتیها چرا خانمهای با حجاب رو نشون نمی دین ؟ چرا مردا و زنای پیر که به اندازه ی کافی از دستگاه شما دیدن رو نشون نمی دین؟ چرا فقط به شعار مرگ بر اصل ولایت ف. اونا زوم کردین..بقیه شعارهاشو رو نمی بینین؟ ..."
حاالمونو بهم زدن از این همه فریب..آشغالهای خدا نشناس ..اون از روز تاسوعا که عین چی حمله کردن به جماران..اینم از عاشورا...نه از امام حسین خجالت دارن نه از حضرت عباس.. آشغالها... شب رفتیم مسجد واسه شام غریبان یه سری نخاله ی بی شعور وسط سینه زدن برای امام حسین و حسین حسین کردن؛ زر می زنن که: "خ. کوثر است...."خفه شو بابا..همین کوثر بزنه تو کمرتون ایشالله...که میایی یه آدم معصوم که هر چی در موردش گفته بشه بازم کمه رو در حد یه آدم معمولی که برای موندن تو قدرت از هر کس حاضره ماایه بذاره یکی می کنن... خدا جوابتو بده ایشالله
|
|
| سقوط یک اسطوره |
| ساعت ٢:٢٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸ |
|
خبر: حسین رضازاده به علت دوپینگی شدن دوباره تیم ملی وزنهبرداری تا آخر عمر از فعالیتهای ورزشی محروم شد...
همین چند سال پیش بود که برای برنده شدن حسین رضازاده کللی استرس داشتیم و دعا می خوندیم (یادمه یه چند باری هم اینجا نوشته بودم).
تو این چند سال چی شد که از اون رضازاده رسیدیم به این رضازاده ؟
تختی چرا تا الان هم تو ذهن همه مونده؟ شاید به این خاطر که اون طرف مردم رو میگرفت و نه سیستم حاکم... ولی رضازاده...گفته میشه که تو این چند وقتی که ایشون تو تیم ملی وزنهبرداری یه کارهای بود، اصلا وقت سرزدن به تیم رو نداشت..بالاخره مشغلههای کاری (تو تیم سایپا هم بود ایشون) و البته برنامههای حمایتی و تبلیغاتیای که برای احمدی برگزار میکرد، مگه میذاشتن به کار اصلیش برسه؟
این بی آبرویی رو چه جوری میشه پاکش کرد؟
و از همه ناراحت کننده تر به نظرمن پاک شدن این همه خاطرات خوب بود از ذهنامون.... |
|
| از هر دری |
| ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤ |
|
نسیم، فهمیدی "سندی" رو گرفتن؟؟ انقد ناراحت شدم:(..17 ام گرفتنش..بچه ها عکسش رو آورده بودن تو تجمع ها..اینجوری فهمیدم. حکم محمد رو هم هفته ی پیش دادن..منتظر این بودم که سعیده یه عکس ازش برام بفرسته، که این روزا ای-میلم باز نمی شه و نتونستم عکس رو بردارم..بیشتر از این هم نمی شد واستم.. 6 سال زندان...(بدون شرح..هر چند این چندتا نقطه رو هر چیزی میشه گفت) * * * دیروز تو یونی یه کلیپی نشون میدادن از وقایع بعداز انتخابات..جوونای مردم رو چه جوری زده بودن ناکارشون کرده بودن..همیشه این تو ذهنم هست که چرا اینجوری شد؟ و داره میشه البته...مثل این که قدرت مزه ش خیییییییییییییلی خوبه..که حاضرن به خاطرش این همه جوون رو از بین ببرن... بی خیال...اعصابمون به اندازه ی کافی خورد هست... * * * اختصاصی سینا: آقا خسروی..من میلتو خوندم، ولی فرداش که خواستم جواب بدم نشد...نشینی بگی که این دوباره بی معرفت شدا!مثل همیشه عالی بود..کللی خندیدم..کباووب بخوریم؟؟؟ یا کباووب بخورم؟!! * * * راستی کتابخونه رو هم بی خیال شدم..گفتم می رم تابو رو بشکونم..حسسابی شکوندم انگاری..چون به این نتیجه رسیدم که اون کتابخونه ای که ما داشتیم با این کتابخونه تنها شباهتش اتاق 3 در چهارشه..البته یه جورایی تغییر کاربری داده..بی خیال..مهم اینه که به این نتیجه رسیدم که هر چیزی که دوست دارم،بعد از گذشت زمان، خییلی تغییر می کنه..انتظار این که مثل قدیم باشه خیلی چرنده..هر کس و هر چیزی با توجه به زمان خودش تعریف میشه.. اون کتابخونه ای که این همه واسش زحمت کشیدیم و اعصاب خوردی تحمل کردیم و یه جورایی با چنگ و دندون نگه ش داشتیم کجا و این کجا (البته این به نظر منه که اونموقع بودم!) ولی کلاً منظور م اینه که دلیل نداره یه چیزی رو که قبلا دوسش داشتی، الان هم کاملاً دوسش داشته باشی..این دوست داشتن قبلی، باید بره تو خاطره ها..چون اگه بخوای الانی رو قاطیش کنی، خیلی بد میشه..(میشه این رو به ادمها هم تفسیر کرد) به خاطرهمین، منم دیگه دوشنبه ها نمیرم اونجا، تا با دیدن سر و شکل جدیدش، مدل چیدمان جدیدش و از همه مهمتر، آدمهای جدیدش حسس خوبی که نسبت بهش داشتم-قبلاً- رو از دست ندم.. هر چند که نمیدم..ولی کلاً اعصابم رو خورد که میکنم! ماشالله این اعصاب ما اینجاست که هی بزنی خوردش کنی!! بی خیال بابا.. (آخه ادم زورش میگیره، صدر به ما میگفت اینجا رو پاتوقش نکنید، الان پاتوق که نیست..یه چیزی تو مایه های انباری شده..یه میز گنده گذاشتن وسط، خدایی من یه بار هم ندیدم که میزه تمیز باشه..) آخر منم ترجیح دادم عوض این که با تمام آدمهای اونجا دعوا کنم و سرشون غر بزنم، و البته اخرش هم به هیچ نتیجه ای نرسم، بیام بیرون و با خاطرات همون کتابخونه ای که داشتیم من و محمد وفرهاد و احسان و علیرضا و آتوسا و یوسف ومصطفی وآقای امینی و امیر رعیت و احمد و وحید و مرتضی و امین و حمیدرضا و رضا و اشکان و حسام و نازیلا و ستاره و نگار و صبا و آنیتاو آقای رضایی و جوانمردی و علمی و گلعلی و نجفی ومقصودی و استیفایی و ... کیف کنم.. همون اتاق 3 در چهار..
|
|
| بعد از 16 اذر |
| ساعت ۱۱:۱٦ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩ |
|
دیروز یهویی اعلام شد که از طرف انجمن اسلامی، یه برنامه ای هست توتالار چمران بابت اتفاقهای دوشنبه و سه شنبه توی دانشکده..با حضور رییس دانشکده. آخه از صبح کسی کلاسی تشکیل نداد. استادها اومدن ولی خود اونها هم یه جورایی دنبال بهونه بودن تا کلاسها تشکیل نشه..بعدش یه اطلاعیهای اومد رو دیوارا که بابت هتک حرمت دانشکده نه کلاسی میریم و نه امتحانی میدیم.. این شد که بچهها رفته بودن تو جلسهی رییس روسا این حرفا رو زده بودن و اونها هم اومده بودن بین بچهها حرفها زد شه..(پست پیش گفتم اگه انجمن ادم باشه...که بود!!) البته خب من ترسیدم. که بریم تو تالار، بعدش این بسیچیها با خیال راحت و این که ما توی یه محیط بسته هستیم، بیان به ما حمله کنن..(واقعا این ترسیه که این دو سه روزه باهامه...هیچ وقت باورم نمیشد که این عوضی ها بیان و اشکآور بزنن..حالا که این اتفاقا افتاده هر غلطی ازشون برمیاد) اولش نمی خواستم برم..ولی دلم نیومد..رفتم با دو تا از بچههای انجمن حرف زدم و پرسیدم که دلیل این برنامه چیه و چه حفاظتی میشه.. اونام گفتن که حراست و اینا مواظبن ، رییس دانشکده هست و بچههای خودمون مواظبن..فقط دانشجوها رو راه میدن. و...از این حرفا..راضی نشدم. رفتم صحن فنی، دیدم واقعاً کارت میبینن، دم در واستادن..حدود 10 تا حراستی و کارتها رو با دقت میبینن..بازم راضی نشدم! فرهاد رو دیدم و ازش پرسیدم..اونم گفت که نه بابا خیییلی امنه برو! منم کار دارم، بعدش میام! یهویی این بین یکی از نگهبانهایی که باهاش سلام علیک دارم اومد، سلام علیک کردیم و از اونم پرسیدم! اونم گفت که خیالت راحت، برو امنه امنه..حالا تو این هیری ویری میپرسید که مگه شما شیمی نبودی؟ میگم چرا! میگه نه شیمی علوم..میگم نه بابا من میم شیمی بودم!!(موندم تو این حافظهشون..فکر کنم حدود 5 سال پیش بود که من گفته بودم شیمی میخونم)
هرچیه رفتم داخل..و دیدیم دکترموسویان هم نشسته، بغل دستش ملی و..دیگه نشستم!! اولش یه کم دکتر کمرهای (رییس دانشکده) صحبت کرد..بعدش بچه ها قرار شد تو 2 دقه حرفشونو بزنن، آخرش هم رییس جواب بده.
3-4 نفررفتن، و شکایت کردن..گله کردن از رییس دانشگاه و بقیه هم می گفتن که تنها راه استعفا دادن رییس دانشگاه هستش.. ولی یه پسره رفت و گفت که شما (رییس) که میگید ماها رو رییس دانشگاه انتخاب کرده و ما(هیات رییسه) نمیتونیم بهش بگیم که استعفا بده، پس شما هم مزدور اندر مزدورید دیگه!(که کلللی بقیه تشویق کردن..) آقای رییس شااکی شد و پاشد رفت!! دکترموسویان و دکتر دولتشاهی هم به تبعیت از اون رفتن.. ولی همچنان بچهها میاومدن حرف میزدن..که یهو دیدم ملی هم پاشده میره سمت در..که فکر مردم اونم داره میره بیرون..داشتم میمردم از ترس که نکنه همین الان این بسیچیهای از خدا بی خبر، حمله کنن و بزننمون..منم وسایلم رو برداشتمو دویدم سمت در! یکی از این انجمنی ها واستاده بود دم در، بهش گفتم که میخوام برم،گفت نمیشه باید از در بالا بری..اینجا فقط وروده... حااالم بد شده بودا!! خیلی بد..دو تا از انجمنی ها (که یکیش همونی بود که کللی بابت امنیت سوال پیچش کرده بودم) بهم میگفتن که از چی میترسی؟ بی خیال الان برنامه تموم میشه..همین جا بشین که اولین نفر تو رو میفرستیم بیرون..منم که حالم خییلی بد شده بود..گرفتم نشستم دم در..پسره گفتش که بابا اصلا من میبرم میرسونمت دم خونهتون..منم گفتم که بابا به خدا ترس من از اینجا خییلی بیشتره تا تو خیابون..من فقط از این تالار برم بیرون خوب میشم! می گفت که خونه تون کجاست؟ گفتم سعادت آباد..گفت باهاتون میام..خیالتون راحت!! اون یکی میگفت که مثلا این ها بریزن تو مگه چی میشه؟ فقط ممکنه یه اشکآور بزنن که اشک از چشمامون بیاد، که همینا الان از چشمای شما اومده!!!! خندهم گرفته بود! گفتم باشه میمونم. بعد گفت که یه چیز شیرین بخور حالت خوب میشه..بابا چیزی نیست که. ولی اون نفر دوم طفلکی فکر کرده بود من غشی هستم، الان غش میکنم، رفت کلید رو گرفت و بردتم بیرون.مثل این که رنگم حسسابی پریده بود که میخواست تا دم در باهام بیاد..هی من میگفتم بابا من خوبم..باور نمیکرد..که دم در فنی اون یکی انجمنی اومد و گفت که فلانی تو برو من تا دم در میرم..
هر چیه که حسسابی بهشون زحمت دادم..ولی دست خودم نیست...یهویی ترس برم میداره..نمیدونم چرا..اصلا ممکنه دلیل قانع کنندهای هم نداشته باشما..ولی یهو هول میکنم..تو این چند ماهه خییلی حسساس شدم..یهوی قاطی میکنم و... باز یکی پیشم باشه یه کم این هولی عقب میافته..ولی اگه تنها باشم.. ولی نمیدونم چه مرضیه که باید این برنامهها رو برم شرکت کنم! البته یه جورایی باید عادت کنم که خودم به تنهایی همه بارم رو به دوش بکشم!!!! نه دادایی و نه هیچ کس دیگه واسه آدم موندنی نیستن..هیچ کس...اینو دارم از دیروز تمرین میکنم... |
|
| 16 ام نامه |
| ساعت ۸:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦ |
|
امروز اولین روز دانشجویی بود که دیدم این قدر بلبشو بود...
فکر می کردم قضیه اینجوری میشه که یه چند ساعتی تو چمران برنامه میزارن بعدش به رسم عادت معهود، بچه ها رو پرت می کنن بیرون! ولی اینجوری نشد..چون مجوز هیچ برنامه ای رو نداده بودن. این که میگم هیچ برنامه ای، واسه سبزا..وگرنه بسیچی ها خوش و خرم تو چمران برنامه شونو برگزار کردن و بعدش اومدن تو محوطه ی یونی و تو حملات انتحاریای که داشتن به سمت سبزها می اومدن.. برنامه ساعت 12 تقریبا شروع شد. جلوی ساختمون فنی یه سری شعار دادن..بعدش رفتن دم چهار راه پایینی..اونجا هم در تقابل با بسیچی ها یه کم شعار دادن و باز اومدیم بالا..دم در فنی...یه نیم ساعتی از شعار دادن میگذشت که (من رو پله ها سمت راست واستاده بودم) یهویی یه جمعیتی از سمت راست..از سمت همون درخت توت-که الان هیچ شاخه ای نداره و فقط تنه ای ازش باقی مونده- پرچم به دست به سمت درفنی -یعنی ما- اومدن..من زودی دویدم رفتم تو ساختمون -چون که هم تنها بودم و هم یه کمی میترسیدم - اینا اومدن و در یک حرکت نمادین فنی رو فتح کردن! اومدن تو ساختمون (بعد شکسته شدن شیشه های در بغلی اصلی) تقریباً زیر ساعت واستادن و شروع کردن به شعار دادن..یه 10 دقیقهای واستادم بالا پایین پریدنشون رو نگاه کردم..و جالب اینجا بود که برای این که چشم نخورن هی ماشالله حزب الله میگفتن واسه خودشون.. یه چیز جالب دیگه هم آرایشی بود که موقع حمله داشتن .این که اولش مرداشون اومدن، با چه هیکلهایی..همه چهار شونه ی قد بلند.و آخرش دخترها بودن..به نظر من که این کارشون برنامه ریزی شده بود. سبزها (به قول بابا خپیتی سبزی ها) هم یواش یواش راه افتادن به سمت سردر..اولش یه کم در 16 آذر..بعدش سردر البته.. که اونجا من س.م رو دیدم با عکس محمد.. داشت گریه م میگرفت..دلم واسه محمد بعضی روزها خیلی تنگ میشه... مسئله اینجا بود که هر جا این سبزها میرفتن، پشت بندش بسیچی ها هم بودن (همونی که روز قدس هم بود) خب البته اونا پشتشون گرم بود و با امکانات زیاد..و ما سبزها..نمی دونستیم صورتمونو بپوشونیم یا داد بزنیم... تا حدود 2 همینطوری تو محوطه همین برنامه یود..سبزها میرفتن، بسیچی ها هم دنبالشون..وای میستادن شعار می دادن بهم..و البته این وسط یه کم درگیری هم بودا..خیلی کم البته بعدش سبزا اومدن روبروی فنی..حالا نوبت سبزها بود که اون چهار تا دونه بسیچی که رو پله واستاده بودن رو بندازن بیرون! یه نیم ساعتی شعار دادن..و دوباره سروکله ی منسجم بسیچی ها بود..شعار و جواب شعار..اونا میگفتن :خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست اینا میگفتن: خونی که در رگ ماست هدیه به ملت ماست. اینا می گفتن:بسیجی واقعی همت بودو باکری. اونا می گفتن:دانشجوی واقعی قندچی بود و رضوی (وزن رو داشتی؟!!!) که یهویی بعضی از این دوستان تو جو شعار دادن: "این که میگن عادله، دروغ میگه قاتله"..دیدم اوضاع داره خراب میشه، سریع دویدم تو ساختمون..رو پله های کنار زیر ساعت، رضا رو دیدم..یهو زدن شیشه رو از بیرون شکوندن. یه کم بعدش پسرها شروع کردن به سیگار روشن کردن.اولش من باور نکردم که گاز اشک اور زدن..آخه کی بزنه؟ مگه پلیس اونجا بود؟ اینها که دانشجوی بسیجی بودن..گاز داشتن؟؟ یه کم بعد ولی قضیه جدی شد..بچه ها سرفه میکردن و البته منم که ترسو، فرار کردیم...خیلی جو بدی بود..تا طبقه 5 آبشناسی یه بار دویدیم! از چی فرار کردم، معلوم نبود!! بعدش اومدیم از در ساختمون ارتباطی بزنیم بیرون..طبقه دوم، کتابخونه..اصلا چیزی بودا..اونجا بود که قشنگ بوی گاز میاومد..اونقدر بد بود که نتونستیم بریم ژاکتم رو برداریم... هر چیه از دانشگاه اومدیم بیرون (بی خیال کاتالیستهای هتروژن) سوار تاکسیهای سعادت آباد شدیم..همون موقع یهو یکی رو گرفتن...دو تا لباس شخصی، یکی سریع دستبند بهش زد و پرید تو تاکسی جلوییمون که خالی بود...ولی پسره مقاومت کرد و سوار نشد، عوضش اون لباس شخصی دومی، هر چه در توانش بود، عین چی لگد میزد به پسره که بندازتش تو تاکسی..با یه دستش هم موهای پسره رو میکشید..من که تو ماشین داشتم میمردم... ولی خب چند تا از عابرها و مردم، اعتراض کردن و داد وبیداد..درگیر شدن با اونا..ولی شانس بد پسره دستبند یکیش تو دستش بود ..پسره رو (و البته اون لباس شخصی رو) مردم کشیدن بردن..از دید ما خارج شد..نفهمیدیم چی شد..ولی خدا کنه که پسره فرار کنه... چهار راه بعدش هیچچچچچ خبری نبود... کوچه بالایی ما دانشگاه علامه-واحد زبان و ادبیاته..هیچ خبری نبود..میگم، اینا دانشجوئن یا ما؟!
الان هم که تلویزیون از مهارت های فیلمبرداریش نشون میده..اون همه سبزها رو ندیده، عوضش... بی خیال بابا..همیشه گفتیم، الان هم میگیم که ننگ ما صدا و سیمای ما
و اما نکته های پایانی: 1-حضور دکتر منتظر و دکتر شهره (فامیلی نگم بهتره) فوق العاده بود..خییییییلی خوشم اومد..از این جراتشون..واقعا ایول دارن.. 2- این بسیچی ها به گمونم دانشجو نبودن..بعضیهاشون هم قیافه شون و هم تیپشون بیشتر به..... می اومد تا دانشجو... 3-واقعا روز دانشجو باید اینجوری برگزار شه؟ باید گاز اشک اور بزنن؟ تو یونی؟ جلوی چشم این همه حراستی؟ بابا دیگه تا کجا ؟ بسیچی هستن، باشن..ولی چرا مسلح؟ مگه ما چی داشتیم میگفتیم؟؟ این بسیچی ها همون آشغالهایی هستن که روز قدس تفنگ دستشون بود..بالاخره ما نفهمیدیم بسیچی یعنی کی؟ همین آقای رییس یونی، که یه بار هم یه دوری زد، باید جواب بده..باید بگه کیا این غلط رو کردن..با این سیستم امنیتی که تو یونی هست، نمی تونن بفهمن کیا بودن که گاز پرت کردن؟ انجمن اسلامی اگه آدم باشه باید پی اش رو بگیره.. 4- اینم از 16 آذر 88... من نمیدونم رضا تو یونی نبود من چیکار می کردم (کلاً ها!!) خییلی ممنونم |
|
| امکانات جانبی |


