سقوط یک اسطوره
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸  

 

خبر: حسین رضازاده به علت دوپینگی شدن دوباره تیم ملی وزنه­برداری تا آخر عمر از فعالیت­های ورزشی محروم شد...

 

همین چند سال  پیش بود که برای برنده شدن حسین رضازاده کللی استرس داشتیم و دعا می خوندیم (یادمه یه چند باری هم  اینجا نوشته بودم).

 

تو این چند سال چی شد که از اون رضازاده رسیدیم به این رضازاده ؟

 

تختی چرا تا الان هم تو ذهن همه مونده؟ شاید به این خاطر که اون طرف مردم رو می­گرفت و نه سیستم حاکم...

ولی رضازاده...گفته میشه که تو این چند وقتی که ایشون تو تیم ملی وزنه­برداری یه کاره­ای بود، اصلا وقت سرزدن به تیم رو نداشت..بالاخره مشغله­های کاری (تو تیم سایپا هم بود ایشون) و البته برنامه­های حمایتی و تبلیغاتی­ای که برای احمدی برگزار می­کرد، مگه می­ذاشتن به کار اصلیش برسه؟

 

 این بی آبرویی رو چه جوری میشه پاکش کرد؟

 

و از همه ناراحت کننده تر به نظرمن پاک شدن این همه خاطرات خوب بود از ذهنامون....


 
از هر دری
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤  

 

 

نسیم، فهمیدی "سندی" رو گرفتن؟؟

انقد ناراحت شدم:(..17 ام گرفتنش..بچه ها عکسش رو آورده بودن تو تجمع ها..اینجوری فهمیدم.

حکم محمد رو هم هفته ی پیش دادن..منتظر این بودم که سعیده یه عکس ازش برام بفرسته، که این روزا ای-میلم باز نمی شه و نتونستم عکس رو بردارم..بیشتر از این هم نمی شد واستم..

6 سال زندان...(بدون شرح..هر چند این چندتا نقطه رو هر چیزی میشه گفت)

 

* * *

دیروز تو یونی یه کلیپی نشون میدادن از وقایع بعداز انتخابات..جوونای مردم رو چه جوری زده بودن ناکارشون کرده بودن..همیشه این تو ذهنم هست که چرا اینجوری شد؟ و داره میشه البته...مثل این که قدرت مزه ش خیییییییییییییلی خوبه..که حاضرن به خاطرش این همه جوون رو از بین ببرن...

بی خیال...اعصابمون به اندازه ی کافی خورد هست...

 

* * *

اختصاصی سینا:

آقا خسروی..من میلتو خوندم، ولی فرداش که خواستم جواب بدم نشد...نشینی بگی که این دوباره بی معرفت شدا!مثل همیشه عالی بود..کللی خندیدم..کباووب بخوریم؟؟؟ یا کباووب بخورم؟!!

 

* * *

راستی کتابخونه رو هم بی خیال شدم..گفتم می رم تابو رو بشکونم..حسسابی شکوندم انگاری..چون به این نتیجه رسیدم که اون کتابخونه ای که ما داشتیم با این کتابخونه تنها شباهتش اتاق 3 در چهارشه..البته یه جورایی تغییر کاربری داده..بی خیال..مهم اینه که به این نتیجه رسیدم که هر چیزی که دوست دارم،بعد از گذشت زمان، خییلی تغییر می کنه..انتظار این که مثل قدیم باشه خیلی چرنده..هر کس و هر چیزی با توجه به زمان خودش تعریف میشه..

اون کتابخونه ای که این همه واسش زحمت کشیدیم و اعصاب خوردی تحمل کردیم و یه جورایی با چنگ و دندون نگه ش داشتیم کجا و این کجا (البته این به نظر منه که اونموقع بودم!)

ولی کلاً منظور م اینه که دلیل نداره یه چیزی رو که قبلا دوسش داشتی، الان هم کاملاً دوسش داشته باشی..این دوست داشتن قبلی، باید بره تو خاطره ها..چون اگه بخوای الانی رو قاطیش کنی، خیلی بد میشه..(میشه این رو به ادمها هم تفسیر کرد)

به خاطرهمین، منم دیگه دوشنبه ها نمیرم اونجا، تا با دیدن سر و شکل جدیدش، مدل چیدمان جدیدش و از همه مهمتر، آدمهای جدیدش حسس خوبی که نسبت بهش داشتم-قبلاً- رو از دست ندم..

هر چند که نمیدم..ولی کلاً اعصابم رو خورد که میکنم! ماشالله این اعصاب ما اینجاست که هی بزنی خوردش کنی!! بی خیال بابا..

(آخه ادم زورش میگیره، صدر به ما میگفت اینجا رو پاتوقش نکنید، الان پاتوق که نیست..یه چیزی تو مایه های انباری شده..یه میز گنده گذاشتن وسط، خدایی من یه بار هم ندیدم که میزه تمیز باشه..)

آخر منم ترجیح دادم عوض این که با تمام آدمهای اونجا دعوا کنم و سرشون غر بزنم، و البته اخرش هم به هیچ نتیجه ای نرسم، بیام بیرون و با خاطرات همون کتابخونه ای که داشتیم من و محمد وفرهاد و احسان و علیرضا و آتوسا و یوسف ومصطفی وآقای امینی و امیر رعیت و احمد و وحید و مرتضی و امین و حمیدرضا و رضا و اشکان و حسام و نازیلا و ستاره و نگار و صبا و آنیتاو آقای رضایی و جوانمردی و علمی و گلعلی و نجفی ومقصودی و استیفایی و ... کیف کنم..

همون اتاق 3 در چهار..

 

 

 

 


 
بعد از 16 اذر
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩  

دیروز یهویی اعلام شد که از طرف انجمن اسلامی، یه برنامه ای هست توتالار چمران بابت اتفاقهای دوشنبه و سه شنبه توی دانشکده..با حضور رییس دانشکده.

آخه از صبح کسی کلاسی تشکیل نداد. استادها اومدن ولی خود اونها هم یه جورایی دنبال بهونه بودن تا کلاسها تشکیل نشه..بعدش یه اطلاعیهای اومد رو دیوارا که بابت هتک حرمت دانشکده نه کلاسی میریم و نه امتحانی میدیم..

این شد که بچهها رفته بودن تو جلسهی رییس روسا این حرفا رو زده بودن و اونها هم اومده بودن بین بچهها حرفها زد شه..(پست پیش گفتم اگه انجمن ادم باشه...که بود!!)

البته خب من ترسیدم. که بریم تو تالار، بعدش این بسیچیها با خیال راحت و این که ما توی یه محیط بسته هستیم، بیان به ما حمله کنن..(واقعا این ترسیه که این دو سه روزه باهامه...هیچ وقت باورم نمیشد که این عوضی ها بیان و اشکآور بزنن..حالا که این اتفاقا افتاده هر غلطی ازشون برمیاد)

اولش نمی خواستم برم..ولی دلم نیومد..رفتم با دو تا از بچههای انجمن حرف زدم و پرسیدم که دلیل این برنامه چیه و چه حفاظتی میشه..

اونام گفتن که حراست و اینا مواظبن ، رییس دانشکده هست و بچههای خودمون مواظبن..فقط دانشجوها رو راه میدن. و...از این حرفا..راضی نشدم.

رفتم صحن فنی، دیدم واقعاً کارت میبینن، دم در واستادن..حدود 10 تا حراستی و کارتها رو با دقت میبینن..بازم راضی نشدم!

فرهاد رو دیدم و ازش پرسیدم..اونم گفت که نه بابا خیییلی امنه برو! منم کار دارم، بعدش میام!

یهویی این بین یکی از نگهبانهایی که باهاش سلام علیک دارم اومد، سلام علیک کردیم و از اونم پرسیدم! اونم گفت که خیالت راحت، برو امنه امنه..حالا تو این هیری ویری میپرسید که مگه شما شیمی نبودی؟ میگم چرا! میگه نه شیمی علوم..میگم نه بابا من میم شیمی بودم!!(موندم تو این حافظهشون..فکر کنم حدود 5 سال پیش بود که من گفته بودم شیمی میخونم)

هرچیه رفتم داخل..و دیدیم دکترموسویان هم نشسته، بغل دستش ملی و..دیگه نشستم!!

اولش یه کم دکتر کمرهای (رییس دانشکده) صحبت کرد..بعدش بچه ها قرار شد تو 2 دقه حرفشونو بزنن، آخرش هم رییس جواب بده.

3-4 نفررفتن، و شکایت کردن..گله کردن از رییس دانشگاه و بقیه هم می گفتن که تنها راه استعفا دادن رییس دانشگاه هستش..

ولی یه پسره رفت و گفت که شما (رییس) که میگید ماها رو رییس دانشگاه انتخاب کرده و ما(هیات رییسه) نمیتونیم بهش بگیم که استعفا بده، پس شما هم مزدور اندر مزدورید دیگه!(که کلللی بقیه تشویق کردن..) آقای رییس شااکی شد و پاشد رفت!! دکترموسویان و دکتر دولتشاهی هم به تبعیت از اون رفتن..

ولی همچنان بچهها میاومدن حرف میزدن..که یهو دیدم ملی هم پاشده میره سمت در..که فکر مردم اونم داره میره بیرون..داشتم میمردم از ترس که نکنه همین الان این بسیچیهای از خدا بی خبر، حمله کنن و بزننمون..منم وسایلم رو برداشتمو دویدم سمت در!

یکی از این انجمنی ها واستاده بود دم در، بهش گفتم که میخوام برم،گفت نمیشه باید از در بالا بری..اینجا فقط وروده...

حااالم بد شده بودا!! خیلی بد..دو تا از انجمنی ها (که یکیش همونی بود که کللی بابت امنیت سوال پیچش کرده بودم) بهم میگفتن که از چی میترسی؟ بی خیال الان برنامه تموم میشه..همین جا بشین که اولین نفر تو رو میفرستیم بیرون..منم که حالم خییلی بد شده بود..گرفتم نشستم دم در..پسره گفتش که بابا اصلا من میبرم میرسونمت دم خونهتون..منم گفتم که بابا به خدا ترس من از اینجا خییلی بیشتره تا تو خیابون..من فقط از این تالار برم بیرون خوب میشم! می گفت که خونه تون کجاست؟ گفتم سعادت آباد..گفت باهاتون میام..خیالتون راحت!!

اون یکی میگفت که مثلا این ها بریزن تو مگه چی میشه؟ فقط ممکنه یه اشکآور بزنن که اشک از چشمامون بیاد، که همینا الان از چشمای شما اومده!!!!

خندهم گرفته بود! گفتم باشه میمونم.

بعد گفت که یه چیز شیرین بخور حالت خوب میشه..بابا چیزی نیست که.

ولی اون نفر دوم طفلکی فکر کرده بود من غشی هستم، الان غش میکنم، رفت کلید رو گرفت و بردتم بیرون.مثل این که رنگم حسسابی پریده بود که میخواست تا دم در باهام بیاد..هی من میگفتم بابا من خوبم..باور نمیکرد..که دم در فنی اون یکی انجمنی اومد و گفت که فلانی تو برو من تا دم در میرم..

هر چیه که حسسابی بهشون زحمت دادم..ولی دست خودم نیست...یهویی ترس برم میداره..نمیدونم چرا..اصلا ممکنه دلیل قانع کنندهای هم نداشته باشما..ولی یهو هول میکنم..تو این چند ماهه خییلی حسساس شدم..یهوی قاطی میکنم و...

باز یکی پیشم باشه یه کم این هولی عقب میافته..ولی اگه تنها باشم..

ولی نمیدونم چه مرضیه که باید این برنامهها رو برم شرکت کنم!

البته یه جورایی باید عادت کنم که خودم به تنهایی همه بارم رو به دوش بکشم!!!!

نه دادایی و نه هیچ کس دیگه واسه آدم موندنی نیستن..هیچ کس...اینو دارم از دیروز تمرین میکنم...

 


 
16 ام نامه
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦  

امروز اولین روز دانشجویی بود که دیدم این قدر بلبشو بود...

 

فکر می کردم قضیه اینجوری میشه که یه چند ساعتی تو چمران برنامه میزارن بعدش به رسم عادت معهود، بچه ها رو پرت می کنن بیرون!

ولی اینجوری نشد..چون مجوز هیچ برنامه ای رو نداده بودن. این که میگم هیچ برنامه ای، واسه سبزا..وگرنه بسیچی ها خوش و خرم تو چمران برنامه شونو برگزار کردن و بعدش اومدن تو محوطه ی یونی و تو حملات انتحاریای که داشتن به سمت سبزها می اومدن..

برنامه ساعت 12 تقریبا شروع شد. جلوی ساختمون فنی یه سری شعار دادن..بعدش رفتن دم چهار راه پایینی..اونجا هم در تقابل با بسیچی ها یه کم شعار دادن و باز اومدیم بالا..دم در فنی...یه نیم ساعتی از شعار دادن میگذشت که (من رو پله ها سمت راست واستاده بودم) یهویی یه جمعیتی از سمت راست..از سمت همون درخت توت-که الان هیچ شاخه ای نداره و فقط تنه ای ازش باقی مونده- پرچم به دست به سمت درفنی -یعنی ما- اومدن..من زودی دویدم رفتم تو ساختمون -چون که هم تنها بودم و هم یه کمی میترسیدم -

اینا اومدن و در یک حرکت نمادین فنی رو فتح کردن! اومدن تو ساختمون (بعد شکسته شدن شیشه های در بغلی اصلی) تقریباً زیر ساعت واستادن و شروع کردن به شعار دادن..یه 10 دقیقهای واستادم بالا پایین پریدنشون رو نگاه کردم..و جالب اینجا بود که برای این که چشم نخورن هی ماشالله حزب الله میگفتن واسه خودشون..

یه چیز جالب دیگه هم آرایشی بود که موقع حمله داشتن .این که اولش مرداشون اومدن، با چه هیکلهایی..همه چهار شونه ی قد بلند.و آخرش دخترها بودن..به نظر من که این کارشون برنامه ریزی شده بود.

سبزها (به قول بابا خپیتی سبزی ها) هم یواش یواش راه افتادن به سمت سردر..اولش یه کم در 16 آذر..بعدش سردر البته.. که اونجا من س.م رو دیدم با عکس محمد.. داشت گریه م میگرفت..دلم واسه محمد بعضی روزها خیلی تنگ میشه...

مسئله اینجا بود که هر جا این سبزها میرفتن، پشت بندش بسیچی ها هم بودن (همونی که روز قدس هم بود)

خب البته اونا پشتشون گرم بود و با امکانات زیاد..و ما سبزها..نمی دونستیم صورتمونو بپوشونیم یا داد بزنیم...

تا حدود 2 همینطوری تو محوطه همین برنامه یود..سبزها میرفتن، بسیچی ها هم دنبالشون..وای میستادن شعار می دادن بهم..و البته این وسط یه کم درگیری هم بودا..خیلی کم البته

بعدش سبزا اومدن روبروی فنی..حالا نوبت سبزها بود که اون چهار تا دونه بسیچی که رو پله واستاده بودن رو بندازن بیرون!

یه نیم ساعتی شعار دادن..و دوباره سروکله ی منسجم بسیچی ها بود..شعار و جواب شعار..اونا میگفتن :خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست

اینا میگفتن: خونی که در رگ ماست هدیه به ملت ماست.

اینا می گفتن:بسیجی واقعی همت بودو باکری. اونا می گفتن:دانشجوی واقعی قندچی بود و رضوی (وزن رو داشتی؟!!!)

که یهویی بعضی از این دوستان تو جو شعار دادن: "این که میگن عادله، دروغ میگه قاتله"..دیدم اوضاع داره خراب میشه، سریع دویدم تو ساختمون..رو پله های کنار زیر ساعت، رضا رو دیدم..یهو زدن شیشه رو از بیرون شکوندن. یه کم بعدش پسرها شروع کردن به سیگار روشن کردن.اولش من باور نکردم که گاز اشک اور زدن..آخه کی بزنه؟ مگه پلیس اونجا بود؟ اینها که دانشجوی بسیجی بودن..گاز داشتن؟؟

یه کم بعد ولی قضیه جدی شد..بچه ها سرفه میکردن و البته منم که ترسو، فرار کردیم...خیلی جو بدی بود..تا طبقه 5 آبشناسی یه بار دویدیم! از چی فرار کردم، معلوم نبود!!

بعدش اومدیم از در ساختمون ارتباطی بزنیم بیرون..طبقه دوم، کتابخونه..اصلا چیزی بودا..اونجا بود که قشنگ بوی گاز میاومد..اونقدر بد بود که نتونستیم بریم ژاکتم رو برداریم...

هر چیه از دانشگاه اومدیم بیرون (بی خیال کاتالیستهای هتروژن) سوار تاکسیهای سعادت آباد شدیم..همون موقع یهو یکی رو گرفتن...دو تا لباس شخصی، یکی سریع دستبند بهش زد و پرید تو تاکسی جلوییمون که خالی بود...ولی پسره مقاومت کرد و سوار نشد، عوضش اون لباس شخصی دومی، هر چه در توانش بود، عین چی لگد میزد به پسره که بندازتش تو تاکسی..با یه دستش هم موهای پسره رو میکشید..من که تو ماشین داشتم میمردم... ولی خب چند تا از عابرها و مردم، اعتراض کردن و داد وبیداد..درگیر شدن با اونا..ولی شانس بد پسره دستبند یکیش تو دستش بود ..پسره رو (و البته اون لباس شخصی رو) مردم کشیدن بردن..از دید ما خارج شد..نفهمیدیم چی شد..ولی خدا کنه که پسره فرار کنه...

چهار راه بعدش هیچچچچچ خبری نبود...

کوچه بالایی ما دانشگاه علامه-واحد زبان و ادبیاته..هیچ خبری نبود..میگم، اینا دانشجوئن یا ما؟!

 

الان هم که تلویزیون از مهارت های فیلمبرداریش نشون میده..اون همه سبزها رو ندیده، عوضش...

بی خیال بابا..همیشه گفتیم، الان هم میگیم که ننگ ما صدا و سیمای ما

 

و اما نکته های پایانی:

1-حضور دکتر منتظر و دکتر شهره (فامیلی نگم بهتره) فوق العاده بود..خییییییلی خوشم اومد..از این جراتشون..واقعا ایول دارن..

2- این بسیچی ها به گمونم دانشجو نبودن..بعضیهاشون هم قیافه شون و هم تیپشون بیشتر به..... می اومد تا دانشجو...

3-واقعا روز دانشجو باید اینجوری برگزار شه؟ باید گاز اشک اور بزنن؟ تو یونی؟ جلوی چشم این همه حراستی؟ بابا دیگه تا کجا ؟ بسیچی هستن، باشن..ولی چرا مسلح؟ مگه ما چی داشتیم میگفتیم؟؟ این بسیچی ها همون آشغالهایی هستن که روز قدس تفنگ دستشون بود..بالاخره ما نفهمیدیم بسیچی یعنی کی؟

همین آقای رییس یونی، که یه بار هم یه دوری زد، باید جواب بده..باید بگه کیا این غلط رو کردن..با این سیستم امنیتی که تو یونی هست، نمی تونن بفهمن کیا بودن که گاز پرت کردن؟

انجمن اسلامی اگه آدم باشه باید پی اش رو بگیره..

4-

اینم از 16 آذر 88...

من نمیدونم رضا تو یونی نبود من چیکار می کردم (کلاً ها!!) خییلی ممنونم


 
از هر دری
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳  

پیش از دستور

تازه به این نتیجه رسیدم که من عاشقم..عاشق پاییز..نه به خاطر این که تو پاییز به دنیا اومدم..به خاطر رنگ­های قشنگشه..اگه گذرت به پل مدیریت افتاد، اون درخت کوچه­ی بین دانشگاه امام صادق و پل مدیریت رو ازدست نده..حدود 20 متری داخل کوچه ست...زرد زرد..فوق­العاده...

یا دیدین این پیچکها که می­چسبن به دیوار..الان رنگشون چه جوریه؟؟؟آدرس بدم؟!

 

نوستالژی خپیت

رفتم کتابخونه...یه خوبی­هایی داشت، یه بدی­هایی..یه چیزایی که اشکم رو در می­آورد.. بی­خیالش..مهم اینه که اون تابوهه شکسته شد..مهم اینه که ذهنم آرومه..و من این روزا خیلی دنبال ذهن آروم می­گردم..از این به بعد، ساعت 9 تا 11 دوشنبه­ها اونجام..خوبیش اینه که وقت کاملاً مرده­مه..اگه نرم، خونه می­خوابم، اونجا حداقل ترجمه­ی  1 جمله از پروژه­م رو انجام می­دم.

 

خپیت خاطره

چند روز پیش عروسی پسرعموم بود..دختر عموم به خانم معلمش گفته بود:میشه من فلان روز نیام؟

خانومشون گفته بود چرا؟

دختر عموم هم جواب داده:"آخه عروسی زن داداشمه!!!!"

 

 

پس نوشت

الان اومدم کامنتها رو خوندم..راستش فکر نمی کردم کسی سر بزنه اینجا...خیلی ذوق زده شدم..

ممنونم از:

 

 ... ما با همراهی دوستان خوشحالو موفق هستیم:دی.. تازه شم من تک و تنها می نویسم :دی

 

سیبگل عزیزم، خیلی لطف کردی..واقعا زمان عین چی داره میگذره و به هیچچی رحم نمی کنه.. بابا من با این رتبه نبایدم صدام رو در میاوردم..این بعضی ها (اشاره نمی کنم به شخص خاصصی) که رتبه ی تک اوردن انگار نه انگار.... من باید  برم سوت بزنم!!

 

و البته عزیز دلم() که کامنت خصوصی گذاشتی..نمی دونی چه حاااالی کردم اسم نویسنده رو دیدم..قربونت برم که به یاد منی..آره واقعا..یهویی همه چی تموم شد انگار..ولی خدا رو شکر که لااقل چیزای خوب تو ذهنمونه از هم..خیلی ممنونم که با نوشته ت این همه انرژی بهم دادی:*

بابت تبریک تولد هم خیییییییلی ممنونم.واسه تو هم مبارک باشه! منم همیشه وقتی عکسهام رو تو اون  آلبومی که سال اول واسم کادو خریدی نگاه می کنم یادتم به خخدا.


 
کتابخونه ی عزییییزم
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸  

فردا بعد از حدود 4 سال  می­خوام یکی از بهترین دوستام رو ببینم..تو این مدت دیده بودمشا..ولی این بار فقط خودم و خودشیم...بعد این 4 سال و خورده­ای ، این اولین باره که می­تونم خیلی راحت، بدون هیچ کس دیگه­ای باهاش درددل کنم....

تو این چند سال خیلی­ها باعث دوری من و اون شدن...خیلی­ها..خواسته و ناخواسته..که همین­ها باعث شدن کلللی از روزهای من با گریه و زاری همراه شه... البته این دفعه نمی­ذارم مثل قبل شه...بیان و با فکرای ابلهانه­ی خودشون باعث جداییمون شن...نمی­ذارم..یعنی امیدوارم که نذارم..

البته خب..این حرفهایی هم که رضا، زدی،  خیلی مشغولم کرد..واقعا می­تونم در قبال اون بی­مهری­ها بهش، بی­تفاوت باشم؟

می­تونم نسبت به همه­ی کم محلی­هایی که بهش کردن، و ادامه هم خواهدداشت، بی­خیال باشم؟؟

نمی­دونم...همین چیزا هم یه کمی فکرمو ناراحت می­کنه..حالا تا ببینیم چی میشه..البته الان که می­خوامفقط  به این فکر ­کنم که فردا 9 تا 11 جایی ام که چند سالیه آرزوشو داشتم..

می­دونم یه سری مسخره­م می­کنن و میگن که جمش کن بابا..ولی نمی­خوام..

می­دونم یه سری­ میگن که از یه سوراخ آدم عاقل دوبار گزیده نمی­شه..منم امیدورام که این اتفاق نیافته...

وقتی اومدم یونی، فقط دلتنگی یکی از دوستام بود که خیییلی اذیت می­کرد..دوستی که فقط و فقط تو یونی میشد دید...اونم کتابخونه­ی دانشجویی عزیزم بود...و هست...